خاطرات عید 93
خوب اینم از خاطرات عید 93.
چند روز اول که مشغول دید و بازدید بودیم و بعد رفتیم کرج ویلای پدر جون و شما تب کردی اول فکر کردیم بخاطره دندون بالایی هستش که ورم کرده بود ولی بعد دیدیم تبت قطع نشد و رفتیم دکتر با کلی دارو برگشتیم،گلوت چرک کرده بود.آقا آدریان تا آخر عید مریض بودی نمی خوام از مریضیت بگم فقط بدون اولین بار بود که سرم زدی و دل من از درد تو نابود شد.الهی بمیرم برای اشک هات.
بلاخره تعطیلات 15 روز عید تموم شد و من موندم و شما .
چی بگم....چی بگم که تمام زحماتم بر باد رفت...
از روزی که بدنیا اومدی فقط تو تخت کنار خودم می خوابوندمت تا عادت کنی،ولی حدودا از یه هفته قبل از عید که همش این ور و اون ور بودیم تو شبها کنار خودم می خوابیدی و دیگه خوشت اومده و اصلا تو تختت نمی خوابی و باید بیای تو بغلم و سرت رو بزاری روی دستم.
ثانیه ای تنها نمی مونی یعنی جرات ندارم بزارمت زمین و بلند بشم ..چنان گریه ای میکنی که نگو. یاد ماه های اول تولدت میوفتم که تا عصر که بابایی بیاد نمی تونستم چیزی بخورم.انقدر تو این چند وقت دورت شلوغ بوده دیگه عادت کردی.
بخاطره همین رفتارت بود که امروز زنگ زدم و یه وقت مشاوره گرفتم که بریم.
راستی کارای جدید یاد گرفتی، بای بای میکنی، دست می دی،بهت میگم دماغ مامان کو نشون می دی...یه کار دیگه هم یاد گرفتی..حرص می خوری! یکدفعه بی دلیل لثه هاتو فشار می دی و دستاتو مشت می کنی حالا چی حرصت و در میاره نمی دونم. اینم تو کنار شکوفه های بهاری.


خاطرات عید 93
مامان الهه